ز پیک یار چه سرباز می زنی هر دست
به دوست هرچه دهد اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می دهد به دلبر دست.
ابوالفضل زرویی نصرآباد
ز پیک یار چه سرباز می زنی هر دست
به دوست هرچه دهد اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می دهد به دلبر دست.
ابوالفضل زرویی نصرآباد
spanish=dekaso * torky=binolma * arabi=alvahno * rusi=loukat* italy=olmanro* engilish=pitaction * chini=chamso * india=mirahe * japan=chang so * beljik=kateli * farsi=oskol shodi
هنوز هم دوست دارم که پس از هرگز به آنجا برنگشتم آمدم و تمام
کردیم انگار به خانه آمدم آبشار می آمد !
- ما واقعا به تو افتخار می کنیم.
دوستت داشتم از اینجا بود این رس ممن بود
در تاریکی بیدار باشم فکر می کردم از بی ذوقی شان افتاده بودم
- وقتی که پرده افتاد؟
در زیر شیدای همچون ماه همچون سپید باغ و نمک و موم نهاده شده
تاک و جامه یاسمن
خود دون ژوان نقشی تا شب که می آیدم
میخانه ها از " م" مرتعش اند
مرد کوچک برای به خویش معجونی بر می کند و
نه واقعی دارد دست در این بین نیزانوقت مردمی پستاندار خالی از ظرافت توحش :
است ، حکم را توضیح از تنگ تو هم پیازی لایه بر لایه بر
کفاف شراب یعنی می باردخشکسالی جهان را
مردمان در روح هنگامی را خلاف یا که صدها کوتاه نظر همیشه دومی کند نیستند
دوی کوتاه فکر سینه فاوست من است
آرمیده بارانش تا آفتاب بند بیاید
- بنشیند آب همراهش چه گلهایی می افتد!
خود لبهات امد دیروز
چسبیده به تن مجهول مثل آخر رویای گیسو تا سبابه
برداشتت جرعه های خشک پلک بود ریخته
من را بنشین دره ء حتای نوسان
زیبا از لنگر مرگ حتای من
- مرگ منظره آخرین تو قاری می کند بشناسش !
جهان را سرکارم چه کردم که درکش نکنم؟
موعود می خندد زمین کور گریه - دزد غیر تنم؟
این نشسته از پر از نمی دهد نداریم
جوجه ؛ یاخته های جهانم کجاست؟
روی صندلی لبی داشتم فرو ریخت توی نیل
دست بیقرارم برآ،تاب بر سنگ بی قراری که از از و این روی برکرده اند
دقمرگ پای تو بودم تا باران بگیری
- زیر جیرجیر اصحاب کهف ؟
ساقی 1 مرگم خاک تو که تنها خواب می دانست
مردنی که اینجا در کنی با کشف قدیم نمی دانستم این جهان کودکست
باد امد وآغوش من افتادروی تو که نوشتم : خاک
- تن کفر لجنی را می گیرد وقتی این بار کج است
چون کردی متن باز و بر نمی گردد صدایی
- زنی با درک او شمشیرهای گرم در کودکی می برد
ولی جهان به خواب من خواب جهان بود
خراب این سرها که دستهایم تا بودند تابوتهای سردم کردند.
باکره گی علفهای ان سویم تا پوزه می مکد به تاشدن ما ا ا ا
عدل همین جا
مثل کنده ای توی بی درختی دور
ملایم پوزه ناسازی از ماسدن هوا
اقای قاضی !
من بیگناهی یک صندلی را محکوم
آخر چرا بدردم تا انکار بادها توی دامنه پر برزم تا شوم
بعد غرشی از بلندی هدفی تا سرخی داغی بریزد سرد تَر شوم
گوشت الوده دستان تا شقیقه مرا هم!
جناب قاضی ! شترق، تروق آسمان هم صدا
میخ طویله در ملایم پوزه
پیمانه مفت پستان آس؟
چاروادار بی سکون لمیده درآستان خمیازه
که سرکشی این جام را ؟ رازی که درد التیام را؟
با شکوهء اتهام از قاضی :
ما زرنگ هستیم اگرگفته بودی بیایی نیامد که باشد نیامد حواس باشد ماااااااااا
من اینهمه نبودم این همه بودم که تا به تای علفهای پاره ام !
جناب قاضی !
بی حکم و آس تاس می ریزم تو کم مایه بدوش
این دوی بی صفت شیرتو شیرش می برد
هی پشته علفها پشته علفها باری از قطع دندانهای تازه تا نشخواری
حیف نون اجر شده توی این بی علفی صحرا1
اوستا بدوش !
هُل تا غذایم معطل می کنی چرایم دیر می کند
زبان بسته ام ماااااااااااااااااااا
******************
ته مانده ء فریادی ام روی زخم درخت
که خسته
افتاده ام
از همین بغل
پُر آسمان شود نگاهت
هم مانده های نگاه تبخیر شود
تا آسمانی مرز بسته
به قفل کلاغهایی خسته
در ختم کردی
نه در بغل دلتنگی
به بی برگی ات نخریدم که زردت باشم
به کناری اش نبریدی تا یاوه نگویند ریشه های بریده در آوار کلاغ
جنبش پر به منقاری آهسته
لب بیهوده ای تشنه لای دودی کنده اش کف کرده
نبض نگاه شریک سایه های درختی سرد که دستانی ماسیده
هم از این کناره تا خیس پایی دشوار آویخته
قار قار تو وشلواری راه راه که نبود
تا ستاره شوی چند قدم امدنت
با همین پاها که چوب
با آب تنیدی بی خیال کلاغی که قیل و قال
نم دارد این برگهای تسلیم تا آتشی نباشد
جمع هوا در مرز سایه ها جنبش خطی مکرر صفر
- چند چوب این کمرگاه آب می خورد؟
سبز چندش انگشتهایی که وول سیاه
نه تا رویش بی کلاغت در رفتآمدهای بی قرار
- تا چند چوب ؟
تا جنگل
ته مانده ء فریادی ام روی زخم درخت
که خسته
افتاده ام
از همین بغل
پُر آسمان شود نگاهت
هم مانده های نگاه تبخیر شود
تا آسمانی مرز بسته
به قفل کلاغهایی خسته
در ختم کردی
نه در بغل دلتنگی
به بی برگی ات نخریدم که زردت باشم
به کناری اش نبریدی تا یاوه نگویند ریشه های بریده در آوار کلاغ
جنبش پر به منقاری آهسته
لب بیهوده ای تشنه لای دودی کنده اش کف کرده
نبض نگاه شریک سایه های درختی سرد که دستانی ماسیده
هم از این کناره تا خیس پایی دشوار آویخته
قار قار تو وشلواری راه راه که نبود
تا ستاره شوی چند قدم امدنت
با همین پاها که چوب
با آب تنیدی بی خیال کلاغی که قیل و قال
نم دارد این برگهای تسلیم تا آتشی نباشد
جمع هوا در مرز سایه ها جنبش خطی مکرر صفر
- چند چوب این کمرگاه آب می خورد؟
سبز چندش انگشتهایی که وول سیاه
نه تا رویش بی کلاغت در رفتآمدهای بی قرار
- تا چند چوب ؟
تا جنگلی که حراج و اینها که یک یک می رانم از لبه
کم بودی مگر زایش این اتفاق را که اتفاقی می زاید این ؟
.
در سایه ام نخواست
تا ناگریز همان درخت بی کلاغ خاک
در وسعتی مشوش که تقلای کرمی در منقار.
******************
ی که حراج و اینها که یک یک می رانم از لبه
کم بودی مگر زایش این اتفاق را که اتفاقی می زاید این ؟
.
در سایه ام نخواست
تا ناگریز همان درخت بی کلاغ خاک
در وسعتی مشوش که تقلای کرمی در منقار.
******************