
پيكره
ديگر داشت تمام مي شد.مثل شمايلي قديمي از سنگ كه تراش خورده بود و باد، رفتنا با خودش تمام خاكهاي فاصله را برده بود و حالا كم كم داشت از زير خاك در مي آمد. تازه پاهاش را يافته بود.پيدا شده بود. مثل رنگ مرده ، مثل قطره هاي خون شتك بسته بود روي راه.حالا دستهاش كه دلمه بسته بود روي كمرگاه و از كنارش هدايت مي شدي به فاصله ناف و انگار خواسته باشي راهت را گم كني و حتي با تمام حواس روي فاصله تكرار شوي.تمام پيكره از زير خاك هم پيدا بود.حالا مانده بود صورتش با آن تراش شهوتي گونه ها تا خطوط باريك زير چشمها و كشيدگي اساطيري بيني و برجستگي لبها...نه لبها نبود ، زبان بود و پيدا نبود. ته خاكهاي كوچه كه انگار بوي نا آميخته مي شد با سالهاي دور ، لحظات آشنايي ، توي سايه روشن عصري تابستاني. لب ريختگي نگاه از يك جفت چشم كه ياد مي گرفت لذت را. بوسه نبود . لبي نبود . برجستگي گوشتي ناخواسته اي كه ول بود و معلق روي خاكها ؛ زبانش رانميدانست، زبانش را مي خواند و نميدانست.داشت تمام مي شد. ديگر تمام پيكره را مي شمرد. دنده به دنده ،انگشت به انگشت و لايه به لايه تا هيچ.تاهيچي جايي كه آزاد باشد.برفراز باشد مثل برجي ساخته.نزول مي كرد تا بگويد و نمي نوشت.مي گفت و گفته نمي شد.روي آجرهاي نخ نماي ديوار.عصر تابستاني خنك كه بوته ها را با بوي خاك خشك و تب مي آميخت .خشت ها را پخته بودند روي همواري زميني يافته. و آجرهاي ديوار جاي سنگ بود و شهري بنا مي شد تا سرش به آسمان برسد و تمام كند شمردن لايه ها را . تا برسد به نازكي گلو كه هنوز بين فرو دادن سيب و خفه شدن مانده بود.و تمام كوچه يك زبان كم داشت.زبانش بند آمده بود. نمي دانست.نميتوانست حتي اگر خط مي كشيد روي آسمان و با خودش مي گفت (اينرا مي فهمم اما نميتوانم نوشت).
باد مي آمد و مي رفت و توي كشاكش و همهمه كلمات را ذره ذره مي كشيد روي پيكره . كوچه كوره راهي مي شد روي لايه ها. لبها نبود. بوي خاك سوخته بود ، نزول مي كرد. باد كه مي آمد كناره ها را مي آشفت. پيكره از روي برج مي افتاد و دستها غرق خون دلمه بسته باز آجرها را در تلاشي ابدي مي چيدند. دنده به دنده ،آجر به آجر ، لايه به لايه و انگشت به انگشت انگار. پنجره ها رو به كوچه باز بود و درگيري هواي تازه و نگاه سرگردان يك جفت چشم كه توي سايه ديوار كنج تابستان مي نشست.برج امتداد داشت تا ته. تا گوشه ديوارها. مثل اعماق لايه لايه خاكهاي روي پيكره.
حالا تيشه ها بود كه يك يك به زمين مي كوفت و برق خورشيدي كه انحناي اندامش را نثار تيزي نگاههايي مي كردكه خيره مي شدند و نمي ديدند.دستهايش ر ا به كمر مي زد و گرم بود.مي پرسيدند (اين خاكها را از سر كداميك بايد فرو ريخت تا تابستان ديدني تر باشد.)پيكره حالا گامهايش را مي شمردو نفسهايش را.و با حيرت آن دو نقطه درخشان پررنگ را نگاه مي كردكه انگار از اعماق ترسهاي ابدي به او نگاه مي كردند.مي ترسيد از بلندي ، دستهاش را مي فشرد به سينه. به صداي گامهاي منظم برج بالاتر مي رفت و نگاهش دهليزهايي را مي جست در درون حجمي بزرگ تا سايه ها كوچكتر باشد، تا ترس ها راكمرنگ كند.
آخر تابستان بود و خورشيد حالا توي كوچه منتظر لحظات زرد پاييز مي شد. بوي نا از خاك سبك روي هشتي ها ولو مي شد توي هوا، مخلوط مي شد با صداي تيشه هاي سالهاي دور.شكستن ، عبور و همه كلمات پيدا و پنهان توي جرز ديوارها سرك مي كشيدند.نبود نگاهي تا آسان بياسايد از اينهمه رنگ.برج از يك طرف به سايه هاي تابستاني مي رسيد و از طرف ديگر نبود و انگار معلق روي هوا.خاك ها ريخته مي شد روي هن هني مظلوم ، روي خامي دور. جرقه هاي پشت پلك ، توي سياهي غليظ و آوار سم ضربه هاي آخر ضرب مي گرفت. ستاره ها انگار ، دنبال خط ديرين ديوارها، دستهاي پيكره اي را مي جستند كه كور و قليل و نارس از كوچه بيرون انداخته مي شد. مي توانست صدا را نشنود. با خودش باشد و بي هيچ، توي خودش باشد و باشد.
صبح ، توي تلنگرهاي گرگ و ميش ، رگ هاي برج از عبور كلماتي باريك ، سوزن سوزن مي شد.شريان هايش داغ مي شد و آخر طاقي شكسته اي مي شد كنار هشتي ترك خورده، كه كوچه انگار براي همه تابستان ، سايه هايش را به او مديون بود.نفسهاي فشرده و ممتد ، از سمت خاك مي گذشت.عبور مي كرد و فرو مي رفت توي ذهن پيكره، مثل پژواك سم ضربه ها روي پله هاي برج.
صداها توي باد به هم مي خورد و واژه ها مي ريخت روي پله هاي خاك گرفته.سبابه ترك خورده پيكره به جايي دور اشاره مي كرد.كنار پاگرد، در مرز آفتاب،چنبره زده بود و دستهاش كه انگار دستها نبود و فقط انگشت اشاره مانده بود با آن صراحت هميشه. صدا، بي زبان و باز بود. از پشت كنگره ها سرك مي كشيد و تا مي خواست توي خواب برج خودش را بالا بكشد از حركت مي استاد و كلماتش مثل زمزمه اي قديمي روي پله هاي مارپيچي برج مي ريخت و تا صبح روز بعد صداها بود و صداها ، نمي خواست به اين فكر كند. زير كنگره ها دنبال اين كلمات مي گشت. نمي توانست كلمات آويخته را بگيرد.كلمات آوار را . حتي كلمات خاك آلود و خاك را.روي خودش ريخته بود همه اينها را و نمي ديد. دستش را مي ديد و انگشت سبابه اش را كه اشاره مي كرد و تا مرز آفتاب و سايه خودش را كش مي داد. و اين درست همان لحظه اي بود كه مي توانست سرنوشت پيكره را تا ابد رقم بزند و بگذاردش توي سايه هايي كه تكه هاي بريده شده خورشيد را بتوان جابه جا رويش شمرد. پيكره روي پاگرد بود و سرش افتاده بود روي لكه ها و پيدا نبود. اصلاً انگار سر نداشت. با آنكه مي شد چشم خانه هاي سياه شده اش را روي خاكها رج زد. كنار استخوانهاي گوش ، آفتاب بعد از هر طلوع ، صدا ها را با خودش كش مي داد و كلمات را خشك مي كرد و مي ريخت روي پله ها ، و پيكره با لبهاي گم مي بلعيدشان. دردهايش مثل خاك خيس مي افتاد روي پله ها و فردا كه دوباره از پله ها بالا مي رفت جا به جا خشك شده بود و زير سم ضربه ها خرد مي شد و صدا ها با طنيني گنگ توي دهليزهاي برج مي پيچيد.ايستاده بود توي تنهايي خودش كه كلماتش را خودش دورش تنيده بود و تكه تكه شدنش را مي ديد و وقتي آفتاب رميده پاييز بر حروفش مي تابيد لحظه به لحظه عبور كردن خاكها را مي ديد كه مثل گياهان باستاني از كنگره ها مي آويخت.توي سياهي گوشه هاي بي نور، نجواها را مي فهميد و شنيدن را با انگشتهاي تردش روي خاك پاگرد هجي مي كرد. حتي همه صداها با هم و يكجا توي سرش بود.همه آوازهاي دور .قدمت هميشگي تراش خوردن واژه ها .پشت سرش سايه اي روي ديوار برج بودكه توي خاك و دود طرح مبهمي از انگشت را روي تراش سنگها مي انداخت. چيزي مثل درخشش ملايم موج در آفتاب روي سنگها مي رقصيد. پس پشت چشم خانه هاي پيكره عبور ملتمسانه باد بود كه لاي جرز پله ها جيغ مي كشيد.
5/1/84
saeed_physician@yahoo.com