
داستانک
"خودی"
قطره های خون همه جا بود. همه جا. باورم نمی شد این همه خون از دستش رفته باشد.
***
همیشه روبرویم می ایستاد با نگاه مسخره اش . می گفت تو احمقی ، نمی فهمی ، اصلاٌ شعور نداری . برایم شکلک در می آورد و از چشمهای عصبانی ام نمی ترسید. حرفهایش را می شنیدم. با هر تکان سرش ، سرم تکان می خورد. توی چشمهای عجیبی که به من زل زده بودند چیزی آشنا به نظرم می رسید.تند تند آوار کلمات روی سرم می ریخت. حرفهایش اصلاً ناراحتم نمی کرد. اگر خودم را تغییر می دادم ... کاش می توانستم . نه ؛ ولی همه این حرفها را می دانستم ، همه را . با آنکه پشت سر هم حرف می زد ولی انگار لبهایش تکان نمی خورد.
چشمهایش قرمز شده بود و وقتی به آنها نگاه می کرد خجالت می کشید. نمی توانست گریه کند با آنکه هیچ کس دیگری نبود. نباید خجالت می کشید، باید گریه می کرد. گریه کرد . هرچه بیشتر گریه می کرد احساس می کرد سبک تر شده. چند نفس عمیق کشید ، دماغش را بالا کشید و باز هم شروع کرد. حرفهایش کم کم داشت عصبانی ام می کرد.اگر همینطور ادامه می داد با مشت می کوبیدم توی دهانش. به دستش که بی اختیار مشت شده بود نگاه کردم. بعد به او خیره شدم ، هنوز با آن نگاهش سرزنشم می کرد. توی مغزم تیر می کشید. دیگر تحمل نداشتم. دستم را بالا آوردم و ...
شکننده تر از آنی بود که تصورش را داشتم. ریز ریز ریخت روی کاشیهای سرد و تکه های تیزش همه جا پخش شد. دستم بدجوری شکافته بود. یک تکه رفته بود لای پوستش. تکه ها را که نگاه می کرد چشمانش بود که اینجا و آنجا زل زده بود به لکه های سرخ روی صورتم!
saeed_physician@yahoo.com