«اي يار ايستادن را پايم نمي كند يارا     

دستي اگر فراز آري ، شايد دوباره برخيزم... »*

خورشيد را ستايش كن ، تا گرمي اش فراز آري

تا گرم گردد از او پشتم ، مست از كناره برخيزم

صدحيف تا مكرر شد ، عيش نبودن من بي تو

انگار سايه ي آتش را ، با فاصله برخيزم

بي بودن تو نگاه من ، سنگ است بر لب جوباري

ابر از نگاه تو آبستن ، من كي چگونه برخيزم؟

صد حرف بودن من بي تو تابيد از پس هر سطرش

از متن گريه فرو ريزد ، تا از پسش نه كه برخيزم

يك آسمان مكرر شد ، ابر نبودن خورشيدم

باران چگونه فرو ريزد؟ بي تو چرا ، زچه برخيزم؟

 

* بيت اول از سيمين بهبهاني                                                              ۲۷/۱/۸۶

قطره قطره نگرانم كه كي از آب ، جدا

شورش دست به آرامش مرداب زنم

ساده ، بي فاصله ، اما تهي از خود هر شب

حجم خشك هوسم بر نفس خواب زنم .

85/11/14

   

    گاهي فكر مي كنم همه چيز در سطح مي گذرد ، همه لحظه هايي كه به خودي خود زيبا هستند و انصاف اگر داشته باشيم بايد ديرپا هم باشند، زيبايي را در هر جغرافيايي مي تواني پيدا كني ؛ حتي در جغرافياي محدود تن.

     خوردن ، حرف زدن وهما غوشي شايد عصاره لذتهاي تو باشند ولي آنچه كه از تو به ظهور مي رسانند پاره هاي حقيقتي ناقصند ، چرا كه گوياي نياز تو هستند به لذت ، يك تنهايي آشنا كه لحظه لحظه تو را با خودش مي كشاند به عمق.

    چقدر كلمه لازم است تا تو را به لحظه انتخاب برساند ؛ به لحظه عبور .

    چقدر لحظه لازم است تا عريانت كند .

    تو مثل مجسمه هاي باستاني كه از درزهاي تنت همه عناصر هستي را عبور مي دهي بر جا ايستاده اي و به تاريكي غريبه درون تنهايي ات نگاه مي كني. پرسش ها را پاسخ داده مي يابي چرا كه خود ، ذات پرسشي . از درون مي ترسي چرا كه خود را عصاره قدرت مي داني. همه ي لحظه ها را با برنامه هستي . زندگي را تكه تكه روي خطوط زمان ثبت مي كني و مي گذري ؛ آنقدر سريع مي گذري كه گويا جهان را مثل كتاب نانوشته اي خوانده اي.

   اما فقط يك آن كافيست تا جلوي آينه بايستي...

   آني كه بتواني او را متفاوت بنامي . كه ديگري باشد و جدا از وسوسه نگاه و تن ، هماني نباشد كه تو شناخته اي ولي باشد و اين بودنش چنان شفاف و قدرتمند باشد كه همه جاي قصه ات صحبت از او كني.

   تاريكي را بداند و در تاريكي بماند.

   نبودنش را تاب نمي آوري ؛ كلمه به كلمه ؛ حرف به حرف فريادش مي كني.

   وسوسه مي شوي ؛ شبها به قلمرو رازش وارد مي شوي و پاره هاي هستي اش را در تاريكي لمس مي كني. تن ها مي شوي... تن ها كه مي شوي عطش را حس مي كني . به تنهايي كه مي رسي مثل تشنه هاي ابدي مي نوشي اش ؛ چرا كه تنهايي را چاره اي يافته اي ؛ اما باز هم در همان دايره ي هميشه اي. تاب نمي آوري ...

    جدا مانده اي .

1385/9/17