حرف نوشت !

اينا متن sms هاییه كه چند شب پيش بين من و مهدي (كاميار) رد و بدل شد. شايد هيچ شباهتي به شعر يا داستان يا هر ژانر ادبي ديگه اي نداشته باشه (كه مطمئناً نداره)و به همين خاطر براي من و اون محترمه:

 

سعيد:كسي كه در حال تولد نباشد، در حال مرگ است.

مهدي: كوتاه ترين فاصله بين در ورودي . در خروجي زندگي متولد نشدن است. (از پرويز شاپور)

سعيد: كودكي كه در بدو تولد مي ميرد، بر روي در خروجي دنيا متولد شده است. (از پرويز شاپور)

مهدي:كودكي كه در بدو تولد مي ميرد، روياهاي ما را باخود مي ميراند تا روياهاي ما جان بگيرند و ديگر هيچ

سعيد: و ديگر هيچ خاطره اي از آينده نماند

مهدي: كودكي كه در بدو تولد مي ميرد، امكان اولين گريستن و اولين ضربه بر پشت (اولين درد) را با خود به نزد همزاد خود ميبرد.

سعيد: و پايان همزاد با مرگ كودك آغاز ميشود.

سعيد: و اولين و آخرين را يك آن فرا ميخواند . چه اگر سايه كودك نيز در درازاي زمان امتداد ميگرفت ، پير ميشد، چرا كه به كدورت خاك و آب و نفس آغشته بود.

مهدي : و همزادش آنقدر گريه ميكند تا كه نميرد.

سعيد: وَ تا ما.....

مهدي : و باذكر اينكه ، همزادِ همزاد ، خود در مرگِ كودك شبيه پيرمرد خنزر پنزري درحال خنديدن است و اولين گريه نوزاد بعدي از شنيدن صداي خنده ايست كه فقط يكبار شنيده ميشود.

سعيد: و باز ميشود گره هاي زمان ، كه تا ابديت فقط همين يك قدم كافيست.....

و پيرمرد برميگردد

مهدي : پيرمرد     پيرمرد

         وقتي بچه مي شم، همه اش به پيرمرد فكر مي كنم ، ولي وقتي پيرمرد مي شم

         (خوشبختانه) يادم نمياد.

سعيد: و يادمون نمياد كه بر نمي گرديم.

مهدي: بله ، ما مي گرديم ولي بر نمي گرديم.