سپیده خنده زد از آینه به بغض هوا
كسي نديد ، ولی شب دريده شد رسوا
و مشت وا شده محکم به خط آينه خورد
رسيد از آینه موجي به رنگ قافیه ها
سرید روی جنین های ناقص و گم شد
تن جنین عرق کرده لای دست خدا
سرش مداد شد و رنگ ها دوید به دور
تنش حباب جدا مانده بر لب دریا
غزل دوید به دريا ، نشست روی لبش
سکوت ، هستی تازه گرفت پشت صدا
هر آیه رنج غزل رد شد از تن خيسش
به شكل زمزمه در ذهن گوش ماهي ها
براق شد به خلا خالی دو چشم و كسي
تمام شد ، برسد به شروع ثانیه ها
جنین خواب زده کودکی گم شده بود
نه امتداد خط آب تا ته دنيا
كسي به عمق سپيده ، به مرگ شب زل زد
ولي در آینه گم کرد رد دریا را
۸۸/۱۰/۱۵
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱۲/۰۳ ساعت 12:31 توسط سعیدیعقوبی
|
saeed_physician@yahoo.com