ته مانده ء فریادی ام  روی زخم درخت

که خسته

افتاده ام

از همین بغل

پُر آسمان شود نگاهت

هم مانده های نگاه تبخیر شود

تا آسمانی مرز بسته

به قفل کلاغهایی خسته

در ختم کردی

نه در بغل دلتنگی

به بی برگی ات نخریدم که زردت باشم

به کناری اش نبریدی تا یاوه نگویند ریشه های بریده در آوار کلاغ

جنبش پر به منقاری آهسته

لب بیهوده ای تشنه لای دودی کنده اش کف کرده

نبض نگاه شریک سایه های درختی سرد که دستانی ماسیده

هم از این کناره تا خیس پایی دشوار آویخته

قار قار تو وشلواری راه  راه که نبود

تا ستاره شوی چند قدم امدنت

با همین پاها که چوب

با آب تنیدی بی خیال کلاغی که قیل و قال

نم دارد این برگهای تسلیم    تا آتشی نباشد

جمع هوا در مرز سایه ها               جنبش خطی مکرر           صفر

- چند چوب این کمرگاه آب می خورد؟

سبز      چندش انگشتهایی که وول          سیاه

نه تا رویش بی کلاغت در رفتآمدهای بی قرار

- تا چند چوب ؟

تا جنگل

ته مانده ء فریادی ام  روی زخم درخت

که خسته

افتاده ام

از همین بغل

پُر آسمان شود نگاهت

هم مانده های نگاه تبخیر شود

تا آسمانی مرز بسته

به قفل کلاغهایی خسته

در ختم کردی

نه در بغل دلتنگی

به بی برگی ات نخریدم که زردت باشم

به کناری اش نبریدی تا یاوه نگویند ریشه های بریده در آوار کلاغ

جنبش پر به منقاری آهسته

لب بیهوده ای تشنه لای دودی کنده اش کف کرده

نبض نگاه شریک سایه های درختی سرد که دستانی ماسیده

هم از این کناره تا خیس پایی دشوار آویخته

قار قار تو وشلواری راه  راه که نبود

تا ستاره شوی چند قدم امدنت

با همین پاها که چوب

با آب تنیدی بی خیال کلاغی که قیل و قال

نم دارد این برگهای تسلیم    تا آتشی نباشد

جمع هوا در مرز سایه ها               جنبش خطی مکرر           صفر

- چند چوب این کمرگاه آب می خورد؟

سبز      چندش انگشتهایی که وول          سیاه

نه تا رویش بی کلاغت در رفتآمدهای بی قرار

- تا چند چوب ؟

تا جنگلی که حراج         و اینها که یک یک می رانم از لبه

کم بودی مگر زایش این اتفاق را        که اتفاقی می زاید این ؟

.

در سایه ام نخواست

تا ناگریز همان درخت بی کلاغ         خاک

در وسعتی مشوش         که تقلای کرمی در منقار.

 

 

 

 ******************

ی که حراج         و اینها که یک یک می رانم از لبه

کم بودی مگر زایش این اتفاق را        که اتفاقی می زاید این ؟

.

در سایه ام نخواست

تا ناگریز همان درخت بی کلاغ         خاک

در وسعتی مشوش         که تقلای کرمی در منقار.

 

 

 

 ******************