من خواب بودم شاید
و آن نَفَس تازه که از پنجره می آمد
پچ پچه ی آسمان را با خود داشت
دستم که تنِ شب را بغل کرده بود
دل دل می کرد که بیایی و
آتش ها در خلوت کوچک پیراهنت شعله بکشد
هزار بار از خواب پریدم
تا بنشینی
و بسترِ بوسه هایت را در منظره ی آسمان پهن کنی
21 مرداد گرم 95
در خاطره ی ستاره باران فیلبند
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۵/۰۷/۱۹ ساعت 16:46 توسط سعیدیعقوبی
|
saeed_physician@yahoo.com