من خواب بودم شاید

و آن نَفَس تازه که از پنجره می آمد

پچ پچه ی آسمان را با خود داشت

دستم که تنِ شب را بغل کرده بود

دل دل می کرد که بیایی و

آتش ها در خلوت کوچک پیراهنت شعله بکشد

هزار بار از خواب پریدم

تا بنشینی

و بسترِ بوسه هایت را در منظره ی آسمان پهن کنی

 

21 مرداد گرم 95

در خاطره ی ستاره باران فیلبند