(حسرت)
اشك باريد از ستاره قطره قطره بي امان
تا رسيد از راه ، زن ، خسته ، شبي گريه كنان
شب شكست و حجم كاغذ از حضورش خيس شد
واژه ها گم شد ميان جمله هاي بي زمان
از كنار نام زن آرام مردي واژه شد
خوانده و ناخوانده گم شد توي پيچ داستان
روي پله مرد مجنون ، پخش ، مثل سايه اي
مثل تاكي كه برويد توي باغي بي نشان
مست بود انگار مست مست يا تو فرض كن
كه چكانده شد همه روح جهان در استكان
زن درون استكانها شوق ليلي ، رنگ شب
توي هر جرعه ، تن زن مثل ميلي ناگهان
مثل يك درياي خسته از شكست موجها
مثل از جا مانده اي بي ناخدا، بي ساربان
پرده هاي تب دريد از داغ ليلي روي لب
پنجره وا شد و شب تكثير شد تا بيكران
ماه رفت وگم شد آخر واژه هاي فاصله
خون چكان تشييع شد چشمان زن تا آسمان
پنجره تا چشم زد چشمان شب تخمير شد
خانه پر از چشم شد ، چشمان مست بي مكان
صبح مثل رخوت مردي رسيد و پهن شد
ناودان پر مي شد از باران شر شر ، بي امان
خيس شد كاغذ و ليلي قطره قطره محو شد
بغض مجنون ماند روي رد چرخ كاروان
تاك ساقي شد ولي در حسرت يك جرعه ماند
ساقه هايش خشك شد لابد كنار پلكان
۸۸/۱۰/۷
saeed_physician@yahoo.com