براي خاطره ای که دور از آرامش خوابهایم به خواب رفت.

   کوتاه بود و آبها کناره جستجو. نم باد روشن صبح روی سطح جاده ، شهوت چشمانم را تازه می کرد. روی صفحه سفید آسمان ، خطی سبز از کرانه جدا می شد. خاک بود . گم. و انگار سطح آینه را به انعکاس دستهات می برد که پراکنده باشی روی حجم تن.نه نرمی خواب که آرامش صدای نفس بود. روی حجمی گم.مثل خواب اول صبح .سبک .عمیق. خاک بود... از کنار دیوار خزه بسته ، کرانه پیدا بود و سطح راه ، ناملایم پاهای خسته را تداوم می داد. قبرها خیس و خاکی و در امتداد .محو... درختها جیغ کشان ، برگهای کهنه را رج می زدند.آنجا بودی.ترد....ناب.... جنگل همین قبرستان روبروست.صدایم کن.تن راز سر به مهر سکوت تو را می شنود. صدایم کن .زندگی کرده ام لحظه ی رویشت را . صدایم کن. گویی خاک بوده ام.مشت مشت ریخته روی تن. در سکوت. گویی برگ .گویی آسمان صبح .گویی درخت . ریشه هایم رسوب کرده توی تن. کشاله ات تلاقی دو آبشارست .کنار قبرهای اینجا خیس می شوم.مثل لذت سررفتن از لحظه.مثل لذت آینه از گم شدن. می پراکنی ام.صدایم کن...قدم می زنم.اینجا.ردیف قبرستان را تاب می آورم . می شمارم. انگار بدن برگی کهنسالم.دور مانده ی رویشی دیرین.جدا شده از خاک . خاک آلود لحظه ام. لحظه هایم را صدا بزن. دریاب که آسمان روی رویشم آوار می شود.برگ های تن وصله وصله جداست. خاک ها ادامه ی خود را می شناسند. دست در عبور است. دست روی نسیم روبرو آشیانه می سازد. پنج روییده ی آشنا اینجایند. اینجا. کنار خیسی تو. کنار سادگی قبرها و این قبر تازه که از ابتدا بوده و حجم مرا به سایه درخت روبرو پیوند می زده. من همین بودنم. همین خواسته.همین آب.هرم همین شکنجه ی دیر سال. درخت ابدیت لحظه است. دریغ نکن. صدایم کن. هوسهای خسته ی کودکی ،گناهان معصوم هر روزه ام را باور دارند.                                                     6/2/87