«اي يار ايستادن را پايم نمي كند يارا
دستي اگر فراز آري ، شايد دوباره برخيزم... »*
خورشيد را ستايش كن ، تا گرمي اش فراز آري
تا گرم گردد از او پشتم ، مست از كناره برخيزم
صدحيف تا مكرر شد ، عيش نبودن من بي تو
انگار سايه ي آتش را ، با فاصله برخيزم
بي بودن تو نگاه من ، سنگ است بر لب جوباري
ابر از نگاه تو آبستن ، من كي چگونه برخيزم؟
صد حرف بودن من بي تو تابيد از پس هر سطرش
از متن گريه فرو ريزد ، تا از پسش نه كه برخيزم
يك آسمان مكرر شد ، ابر نبودن خورشيدم
باران چگونه فرو ريزد؟ بي تو چرا ، زچه برخيزم؟
*
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۶/۰۴/۲۹ ساعت 11:54 توسط سعیدیعقوبی
|
saeed_physician@yahoo.com