«اي يار ايستادن را پايم نمي كند يارا     

دستي اگر فراز آري ، شايد دوباره برخيزم... »*

خورشيد را ستايش كن ، تا گرمي اش فراز آري

تا گرم گردد از او پشتم ، مست از كناره برخيزم

صدحيف تا مكرر شد ، عيش نبودن من بي تو

انگار سايه ي آتش را ، با فاصله برخيزم

بي بودن تو نگاه من ، سنگ است بر لب جوباري

ابر از نگاه تو آبستن ، من كي چگونه برخيزم؟

صد حرف بودن من بي تو تابيد از پس هر سطرش

از متن گريه فرو ريزد ، تا از پسش نه كه برخيزم

يك آسمان مكرر شد ، ابر نبودن خورشيدم

باران چگونه فرو ريزد؟ بي تو چرا ، زچه برخيزم؟

 

* بيت اول از سيمين بهبهاني                                                              ۲۷/۱/۸۶